حدیثحدیث، تا این لحظه: 17 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

مامان منتظر فرشته

ماه بهمن آمدوماجراهای تلخ و شیرینش...............

1391/11/24 10:31
نویسنده : آزاده
1,220 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به عشق زندگیم حدیثم

دردانه من حالت خوبه میبینی چقدر خاله های خوبی داری همش به یاد ما هستن عزیزم ماه بهمن برام تلخ بود یه کم به خاطر این که تورو تواین ماه عزیز ازدست دادم بادستای خودم توروبه دستای خاک سپردم دلم برات تنگ شده 3 ساله انتظار کشیدم ولی مامان انگار انتظارم داره به سرمیاد یا خودت داری میای یا یکی از خواهر برادراتو داری میفرستی عشقم بله درسته من دوباره دارم طعم مادرشدنو میچشم فقط توروخدا بااون دستای کوچیکت دعا کن همه چیز صحیح وسالم پیش بره با بابایی جمعه 20 بهمن اومدیم سرخاکت ازخودت خواستم که دیگه این انتظاربه سر برسه گفته از خدا بخواه و این انتظار به سر رسید

حالا بزار برات تعریف کنم چی شد فهمیدم یه فندق خوشکل تو دلمه مامان گلم چندروزی بود تومحل کارم و تو خونه کلا همه جا یه کمردرد بدی اومد سراغم امونمو بریده بود بابایی میگفت بیا بریم دکتر من میگفتم نه خودش خوب میشه به هرحال تحمل کردم تا یکی دوبار لک دیدم و گفتم حتما دارم پریود میشم دیگه کمردردمم خوب میشه ولی دوباره دیدم خبری ازپری نیست باباهم هی اصرار میکرد بیا بریم دکتر متخصص واسه کمرت من میگفتم نههههههه میگفت چرا میگفتم دلیل دارم تا دیگه اصرار کرد گفتم چندروزیه این پری تشریف نیاوردن ولی تودلتو خوش نکن چون لک دیدم باباییم دورش بگردم یه عالم چیزیم گفت که تو تا الان پری نشدی اونموقع ازمن پنهون میکنی به هرحال بابابایی گفتیم ولش کن اگه باشه معلوم میشه اگرم نه پری میاد منم بی خیال به کارام ادامه دادم حالا مامانی توخبرداری همچینم بی خیال نبودم همش استرسو دلشوره خودمو زده بودم به بی خیالی یه مدت گذشت حدودا12 روز بود که پری نیومده بود منم یه شب مامان فاطمه(مامان من) زنگ زد اگه میاید خونه من سرراه برام یه شامپو ازداروخونه بگیرین ماهم اطاعت امرکردیم رفتیم داروخونه بابایی توماشین نشستو من رفتم توداروخونه گفتم بی خیال بی بی چکم میگیرم یه دفعه که همون موقع موبایلم زنگ خورد بابایی بود گفت بی بی چکم بگیر گفتم خودمم میخواستم همین کاروبکنم ببین چه تفاهمی داریم دیگه رفتم خونه مامانم شامپورودادمو حالم زیادخوش نبود بدنم کوفته بود گفتم بریم خونه خوابم میاد حالافرداشم 22 بهمن بود تعطیل گفتم بخوابم خستگی روزای دیگم بیرون بره اودم خونه خوابیدم گفتم صبح میزارم صبح ساعت 5/7 ازخواب بیدارشدم بابایی خواب بود رفتم تودستشویی بی بیچکروباز کردم ازین قطره چکونیا بود تا انداختم دوخط افتاد خط بارداری حتی پرنگ تر دیگه نمیدونم چطور خودمو به اتاق خواب رسوندم گفتم مهدی دوباره داری بابا میشی گفت ازکجا فهمیدی این سوالش منو کشته بود!!!! منم گفتم خنگول بی بی چک گذاشتم وای که نمیدونی بلند شدبغلم کرد بوسم کرد همون موقعم زنگ مامان من وبعدشم مامان خودش زد گفت خانم من بارداره حالا چه کتابیم میگفتا:))

وای دیگه من هی نگاه به بی بی چک میکردم هی میگفتم شکرت دیگه خلاصه به چندتا ازدوستام خبردادم که یکیشون نی نی سایتی بود خاله ماندانا گلتو میگما اونم رفته بودی به همه خبرداده بود آها به خاله مونای عزیزتم که فرشته کوچولوش اسمش کیان بود خبر دادم دیگه شبشم رفتم اورژانس همون جا برام آزمایش نوشتو 20 دقیقه ای آماده شد تو این 20 دقیقه باباییم تو این 20 دقیقه مخ منو خورد که میشه نشون نده میشه نباشه دیگهخ گفتم بابا منم مثل تو استرس دارم تودیگه بدترش نکن بعدم یه دو.ر زدیم برگشتیم دم اورژانس اون رفت آزمایشگاه من تو ماشین نشسته بودم راستی عمه هانیه با عمو علی توهم همرامون بودن بابایی ازدراورژانس اومد بیرون دیدم داره میخنده بعهدم میگه منفیه منم گفتم دروغگو از خندت معلومه دیگه اومد تو ماشینو شروع کرد به مسخره بازیو عمه وعموهم همراییش کردن صدا آهنگو بلندکرده بودو دست میزدن 23 بهمنم من صبح اومدم سرکار بابایی رفت برام وقت دکتر گرفت ساعت 5/12 خودم رفتم تا 5/1 که نوبتم شد برم تو وقتی رفتم خانم دکتر تابرگمو دید گفت مبارکه بعد گفتم لکه بینی دادرمو کمردرد گفت بخواب سونوت کنم ببینیم تورحم هست یانه وای مامان دوباره دلشوره اومد سراغم ولی تا دستگاه سونوروگذاشت روشکمم دیدم یه فندف 25 میلیمتری تو رحممه دکتر گفت فعلا همه چی عالیه تاریخ زایمانمو زد برام 16 مهر عزیزدلم دلم باورم نمیشد اشک از چشمام سرازیر شد اونایی که مثل من 3 سال انتظارکشیدن میفهمن یعنی چی به هرحال دکتر برام شیاف باقرص آ.اس.آ نوشتوفولیک اسید دوباره گفت 13 اسفند برم پیشش تاهمه چیوکنترل کنه دعاکن که همه چی خوب پیش بره عشق مادری

واین شد که من دوباره طعم مادرشدنو چشیدم عشق وجون مادر...........

مرسی از دوستایی که اومدن تو وبلاگ دخترم ونظر گذاشتنو نگرانمون بودن مرسی از ماندانای گلم که همیشه یارویاورو مثل یه خواهرپشت من بود مرسی از مونای گلمو بچه های کلوپ اونایی که باکلومیفن باردار شدن و مرسی از همه بچه های نی نی سایت که هرکدوم فهمیدن باهام همدردی کردن

دوستان گلم دل پر امید دارم ولی دیگه دستام که خالی بوده میخواد پر بشه ازوجود بچه فقط توروخدا تاالان همراهیم کردین الانم دیگه یادتون نره منو فندق کوچولوم نیاز به دعاهای پاک شما داریم

واین چنین شد که من دوباره مادر شدم..........

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (22)

نانا و نینی جون
24 بهمن 91 11:08
سلام عزیز دلم خوبی؟ با دیدن وبت دلم لرزید نه فکر کنی دلم برات میسوزه نه دلم داره میترکه از درد یه مادر خدا به جق جدم بهت یه حدیث دیگه بده یا امام زمان عج
فسقلی مامان وبابا
24 بهمن 91 11:26
باجازه لینک شدیدبه ما هم سربزنید خوشحال می شیم
مامانی چشم به راه
25 بهمن 91 19:49
وای خدا خیلی خوشحالم عزیزم..من هرروزسرمیزدم..خدایا شکرت دلم هوری ریخت پایین..مبارکه ...خیلی مبارکه مراقب خودت باش
مامان فرشته کوچولو
26 بهمن 91 5:46
خدا روشکر مامانی من از وبلاگ مامانی چشم به راه متوجه شدم الهی که همه چی خوب پیش بره ونی نی نازت صحیح و سالم بیاد تو بغلت مواظب خودت باش مامانی
شیما
26 بهمن 91 11:50
سلام عزیزم مبارکه ان شاالله خیلی خوشحال شدم خبر بارداریتو شنیدم از طریق وب مامانی چشم به راه خلاصه ان شالله فرزند سالم و صالحی براتون باشه
نرجس خاتون، مامان طهورا خانوم
27 بهمن 91 14:21
عزیزم. عزیز دلم. دارم گریه میکنم..دارم از خوشی گریه میکنم. منظر این روز بدم برات.شک ناشتم..من کربلا که رفته بودم مخصوص دعات کردم..من شبای قدر توی حرم امام رضا مخصوص دعات کردم.. خدا روشکر.خدا رو شکر.شکر.
ستاره
27 بهمن 91 17:36
مبارکه گلم مراقب خودتو نینی جونم باش
مریم
28 بهمن 91 8:30
خداروشکر خیلی خوشحالم که خبر بارداریتو از وب زینب جون شنیدممممممم
کیانا
28 بهمن 91 10:55
سلام گلم وبلاگت رنگ و روی تازه به خودش گرفت خیلی این روزا خوشحالم چون عیدیتو از خدا گرفتی 3 تایی تو سفره هفت سین میشینین خدا رو شکر فندقم نمیدونم پسملی یا دخملی الهی که بچسبی به مامانی سالم و صالح مامانی خیل دوستت داره الهی شکررررررررررررررر
لادن
28 بهمن 91 14:30
سلام دوست خوبم با راهنمایی هایی که در مورد یزد کردی خیلی کارم اونجا راه افتاد . دلم میخواست باهات قرار بذارم که نشد. راستی خیلی برات خوشحالم که خدا فرشتتو تو داره بهت برمیگردونه. از ته دل برات دعا میکنم که دوباره طعم شادی رو سه نفری احساس کنین. می بوسمت
نارینه
3 اسفند 91 2:17
خیلی وقت بود نیومده بودم وبلاگت ولی دلم همیشه پیشت بود ... اینقدر خوشحال شدم که اشکم سرازیر شد ... الهی شکر ... الهی شکر که دوباره داری مادر میشی مراقب خودت باش و بدون دوستات دارن دعا میکنن برات که همه چیز خوب پیش بره انشالله
لی لی
3 اسفند 91 13:41
واااااااااااااای عزیزم..من تازه به وبلاگت اومدم.. با خوندن متن اشکام جاری شد خیلی خوشحالم که فرشته کوچولوت داره برمیگرده. با اجازه لینکتون کردم شما منو بلینکید
سحر
5 اسفند 91 21:20
وای مامان حدیث چقدر خوشحالم مادر شدی خدار شکر اشکهام دار میره الهی این چند ماه رابه خوشی پشت سر بزاری بوسسسسسسسسس
مانلی
7 اسفند 91 12:35
سلام
ليلي
7 اسفند 91 15:41
خدا را شكر خيلي خوشحال شدم............انقدر با هيجان نوشته بودي كه ادم قشنگ ميتونست مجسم كنه....... ايشالله بارداري راحتي داشته باشي
مانلی
7 اسفند 91 19:19
عزیزم باهات همدردم و هم احساس تک تک کلماتت منو یاد خودم انداخت ما باهم دوباره بارداریم و ان شالله رادین من وحدیث شما با باز گشتشان زندگی رو برایمان بهشت کنن تا از درد که کمرمان را خم کرد یه نفس عمیق بتوانیم بکشیم و زندگی رو دوباره از سر بگیریم برایم دعا کن دوست داشتی به وبم بیا ادت کردم تو وبم بوسسسسسسسسسسسس
مانلی
7 اسفند 91 19:20
http://daryahastam.blogfa.com/
مامان امیرناز
7 اسفند 91 19:30
سلام عزیز دلم خیلی خوشحالم نمی دونم چی بگم اما خیلی بی معرفتی منکه همیشه می اومدم پیشت و برات دعا می کردم چرا بهم خبر ندادی؟ ایشالا به سلامت فارغ شی و عکس نی نی نازت و بذار پیشمون بیا
مامان امیرناز
9 اسفند 91 15:56
سلام عزیزم مرسی که اومدی خدا دعای دیگران و در حق آدم زودتر مستجاب میکنه ایشالا این روزا به سلامت بگذره فکر کنم وقت نکردی وبمو بخونی مامانم داره میره مکه ازش میخوام واسه سلامت فرشته ات دعا کنن
مامان معید
13 اسفند 91 2:56
باورم نمیشه دارم گریه میکنم.واسه تویی که نمیشناسمت. خدا رو شکر مراقب خودت باش گلم
مامان رقیه
14 اسفند 91 12:12
سلام. از شنیدن این خبر هم خوشحالم شدم و هم دلگیر. خوشحال از بابت این‌که باز الطاف خدا شامل حالت شد و هم دلگیر که جای کوچولوت تو شادی‌هات خالیه. وبلاگتون تو وب پسرم اد شده و اگه دوست داشتی بهش سر بزنم. دوست دارم ارتباطمون ادامه داشته باشه تا ورود عزیز دردانتون. به امید داشتن روزهای شیرین...
مامان کوروش (زهره)
20 اسفند 91 3:11
خیلی خوشحال شدم. خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خدایا هززار مرتبه شکرت